امیر ایران
بخوانیم این جمله در گوش باد / چو ایران نباشد تن من مباد
به یکی میگن وقتی زنت خونه نیست چی کار میکنی؟استراحت.میگن :وقتی هست چی ؟ میگه استقامت
به ترکه میگن: با «لوبیا» جمله بساز، میگه: کوچولوبیا
روش دفع انگل: 3 روز فقط چایی و بیسکویت میخوری، روز 4 فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو؟ میگیریش
یارو فيلسوف ميشه ميگه : اگرخدا روبروی ما باشد و ما را به راه راست هدايت كند انسان باز هم گمراه ميشود ،چون سمت راست خدا سمت چپ ما ميشود!!!!
يه تركه مست ميكنه ميگه ولم كنيد ميخوام شورت ننمو در بيارم... ميگن چرا شورت ننتو ؟؟؟ ميگه اخه كشش كمرمو اذيت ميكنه......
بچه قزويني ميره دم خونه همسايشون ميگه: بابام ميگه يه كاسه تف بديد. قزويني ميگه: برو به بابات بگو ما خودمون مهمون داريم.
یه یارویی یه نصفه قرص خواب میخوره تا صبح یه چشمی میخوابه!!!
به یارو ميگن چرا جورابات يه لنگش آبي يكي قرمز ؟ ميگه والا نميدونم بدبختي اينه كه يه جفت ديگه هم تو خونه دارم همين طوري
بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!
به ترکه مي گن مي دوني چرا روي خيابون ولي عصر اين اسمو گذاشتن؟ مي گه:چون صبح و ظهر هيچ خبري نيست ولي عصرررررر بيا ببين چه خبره
یارو داشته زنش رو به زور ميكرده تو يخچال، ازش ميپرسن داري چي كار ميكني؟ميگه: ميخوام فاسد نشه !!!
بسيجي ميخواست عروسک بخره به صاحب مغازه ميگه ببخشيد آقا قيمت اين خواهرمون چنده؟
به ترکه ميگن شغلت چيه ؟ ميگه يه اطلاعاتي هيچوقت خودشو لو نميده!
مي دوني چرا همه جوك ها با يه روز شروع مي شه؟چون شبا مورد منكراتي داره !!!
سن خودتو ضرب در 777 كن بعد دوباره در عدد 13 ضرب كن عدد جالبي بدست مي آيد!
به يك عدد گردن كلفت جهت آويزان كردن بند كفش گره خورده ی ماليات بر ارزش افزوده نيازمنديم. شورای ِ هماهنگی ِ اين ور و اون ور
قبض تلفن همراه اينجانب گم شده است. از يابنده تقاضا می شود كه مبلغ آن را پرداخت نمايد و رسيد بانک را به عنوان مژدگانی نزد خودش نگاه دارد!
بميرد انكه غربت را بنا كرد تو را از من مرا از تو جدا كرد............ ......... !
یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه : (Life is too short.) پس دستتو از تو شرتت دربیار و اینقدر با زندگیت بازی نکن!
شاعری فرموده است : مزن زن را ولی چون بر ستیزد ! چنانش زن که هرگز بر نخیزد !!!
نويسنده معروفي مي گويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد
نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . .
اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت:
- همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن
– هر قلوپ نوشابه كه ميخورن به شيشه نگاه ميكنن ببينن تا كجاش رفته
- جلوي در واميستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟
- بستني ليواني كه ميخورن حتما درش رو ميليسن
مي دوني نصف النهار چيه؟ شامي است كه از نهار باقي مانده.
به مردي که نود و نه درصد مغزش از بين رفته چي ميگند؟ خواجه !!!
خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه . . .
چه کس می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟پیله ات را بگشا ....تو به اندازه یک پروانه زیبایی
با خيلي زنها ميتوان خوابيد ولي تعداد كمي از زنها هستند كه ميتوان با آنها بيدار ماند. برتراند راسل
مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي خدارو صدا کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ چون قشنگ ترين لحظات اين دنيا قابل ديدن نيستن
همانطور که به زيبايي تو خيره شده ام ، با خود مي انديشم ، هرگز فرشته اي را ديده ام که در ارتفاعي چنين پايين پرواز کند
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست /حرم و دير يکي صبحه و پيمانه يکيست/ اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظريست/ گر نظر پاک کني کعبه و بتخانه يکيست
قلب من در هر زمان خواهان توست / اين دو چشمان عاشقم مهمان توست /گرچه لبريز از غمي درمانده ام / اين نگاهم در پي درمان توست . . .
به علت تورم فزاینده ی امسال ، نام امسال به " فشار ملی و تحمل اجباری " تغییر كرد !
هر کدوم از ما چون فرشتگانی با 1 بال هستیم ، تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم . . .
اگه کوه باشی استواری ... اگه رود باشی روانی ... اگه کوه باشی بلندی اگه آسمان باشی وسیعی ... اگه خورشید باشی پر حرارتی اگه آدم باشی یه اس ام اس می فرستی!
ميلاد منجى،
پيام عدالت،
نگين امامت،
مونس محمد،
...
...
اينا رو ديشب تو پارتى گرفتن، ببين از فاميلاتون نيستن؟
اون دنیا خدا نمی پرسه مدل ماشینت چیه؟ می پرسه چند تا پیاده رو سوار کردی؟
قابل توجه خانم هایی که نمی دونن نیت پسرها الهیه!
تو مي توني 2 ميليون به من قرض بدي ، مي دونم كه داري ، كمكم كن به خدا بهت بر مي گردونم
.
.
( التماس غضنفر به يك خودپرداز!)
هر وقت کسی رو دیدی احساس کردی میخواد بغلت کنه و فقط تو می بینیش... زبونت بند اومده... صدایی نمی شنوی... زمان نمی گذره... مطمئن باش عزرائیله
لذت بوسيدن در تاريكي ده برابر بيشتر از بوسيدن در روشنايي است . ( وزارت نيرو )
مي دونم تا SMS مياد دعا مي كني كه من باشم، مي خواستم بگم دعات مستجاب شد!
هه هه هه...
ببخشید، یه لحظه تو رو تو ذهنم تجسم کردم، نتونستم جلوی خنده مو بگیرم!
آسمان وقف نگاهت گل من، مانده ام چشم به راهت گل من، هر كجا هستی و باشی گویم، كه خدا پشت و پناهت گل من...
مهم نبوده سوختنم/ دور از تو پرپر زدنم/ مهم تو بودی عشق من/ نه قصه شكستنم/ به افتخار عشق تو میگم كه بازنده منم...
معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو ...
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم،تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا كردم.
میدونی قشنگی زندگی به چیه ؟؟ اینه که تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز می کنه
نمیگم دلم اسیره نمیگم پیش تو گیره من میگم اگه نباشی دلم از غصه می میره
عطر حرفات واسه من بوی گل شقایقه . تو رو دیدن واسه من قشنگ ترین دقایقه
غير از غم عشق تو ندارم غم ديگر / شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر .
تمام اميد آسيابان به وزش باده تاآسيابش از کارنيافتده،قلبم آسياب، خودم آسيابان ونفسهايت باد.!
"نظر شما راجع به پيشنهاد زليخا چيست؟"
1.زود بود
2.دير بود
3.به موقع بود
4.کاش جاي يوسف بودم!!
مومیائی جسد پوتیفار عزیز مصر کشف شد و پس از بررسی رشتی بودن او تائیید شد !!!
يک منبع اگاه اعلام کرد که همزمان با پخش صحنه ورود يوزاسيف به مهماني زليخا 99% مردان قزويني دست خود را باچاقو بريدند وي افزود 1% باقيمانده که موفق به ديدن صحنه نشده بودند رگ گردن خودرا با چاقو بريدند !!!
معتاده به دختره متلک ميگه :
چشاش بيشت !
لباش بيشت !
تيپش بيشت !
دختره برميگرده ميگه : گم شو آشغال !
معتاده ميگه : انژباط شفر !!!
نصيحت پدرانه يک لر به بچه در شب امتحان :
امشو بشين به گهي بخور ، تا فردا يه اني بشي ! تا توي يه طويله اي رات بدن !!!
یه کُرد رو میبرن جهنم بعد میبینند هیچ کی تو جهنم نیست تحقیق میکنند میبینند همه رو قاچاقی برده بهشت
تو شیراز مادر رو از دختر نمیشه تشخیص داد تو اصفهان گدا رو از پولدر تو تهران دخترو از پسر!!
یارو خونه ش توی بینهایت بوده ,شبا از صدای برخورد خطوط موازی خوابش نمی برده !!
مگسه نامزدش رو می گیره تو بغلش، میگه: عزیزم! من تو را با هیچ گهى عوض نمی کنم!
زن حیف نون بهش می گه شوهر همسایه، هر روز صبح که می خواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمی کنی؟
حیف نون می گه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمی شناسم!
اصفهانی ها وقتی مهمان براشون میاد این طوری تعارف می کنند: لطفا این میوه ها را هم ملاحظه بفرمایید!
يه روز غضنفر ميفته دنبال دختره با سنگ ميزنه توو سرش . بهش ميگه خوب مختو زدم ها !!!
غضنفر جوراب مي خره براش بزرگ بوده جلوش پنبه ميذاره !
عربه بچش تو اتوبوس به دنيا مياد اسمشو ميذاره ابدوالواحد
به تركه ميگن يه جمله بساز که توش آب باشه . ميگه : لوله
حیف نون رفته بوده تئاتر، دوستش ازش می پرسه: چطور بود؟
حیف نون میگه: خوب بود، ولی آخرش رو نفهمیدم چی شد. قست اول که تموم شد یک پلاکارد نشون دادن که نوشته بود: "پرده دوم، دو سال بعد"
من دیگه حوصله نداشتم دو سال صبر کنم اومدم بیرون!
تست روانشناسی
جواب سوال هاي زير را دريک کاغذ يادداشت کنيد
حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید
پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند
کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید
سگ
گربه
موش
دريا
در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید
نارنجی
قرمز
سبز
زرد
سفيد
سوال اول -حيواناتی که گفته شد هر کدام نشاندهنده يکی از مشغوليات يادارائی های شما در زندگی است واينکه کدام را بر ديگری اولويت داده ايد نشان ميدهد که شما به کداميک
اهميت بيشتری می دهيد
گاو نشاندهنده ی شغل و کار
پلنگ نشاندهنده ی غرور
گوسفند نشاندهنده ی عشق و احساسات
خوک نشاندهنده ی پول
اسب نشاندهنده ی خانواده
سوال دوم - توضيحاتی که در مورد کلمات داديد در حقيقت برای افرادی که در پاييين نوشته ميباشد:
سگ = شخصيت شما
گربه = آنکه در زندگی شريک شماست
موش = دشمن
دريا = زندگيتان
سوال سوم -در زير نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بوديد در زير بجای رنگ انتخاب شده بگذاريد وببينيد
زرد = کسی که شما هيچ وقت فراموشش نخواهيد کرد
نارنجی = کسی که شما فکر ميکنيد يک دوست واقعی هست
قرمز = کسی که شما واقعا دوستش داريد
سفيد =کسی که شما با او يک روح هستيد ولی در 2 بدن
سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگيتان او را فراموش خواهيد کرد
پرواز با اسدالله علم
نظير جرياني كه با طوفانيان داشتم با علم نيز اتفاق افتاد. بهما گفتند علم ميخواهد از بيرجند بيايد، بايد يك هواپيما برود او را بياورد. من رفتم. او را سوار كردم و برگشتيم تهران. در فرودگاه مهرآباد جلو آشيانة سلطنتي پارك كرديم. اول او و بعد ما پياده شديم. چند دقيقه بعد علم آمد جلو و با لحن بسيار مؤدبانهاي گفت: «خيلي ممنون!» و دستش را آورد جلو. من دستم را بردم تا با او دست بدهم. ديدم يك مشت سكة پهلوي ريخت كف دستم. تا خواستم بگويم «آقاي علم» رفت توي آشيانه. بچهها گفتند چيست؟ گفتم هيچي باز انعام دادهاند! بهسرعت رفتم دنبال علم. ديدم در دستشويي است. ايستادم تا برگشت. تا من را ديد گفت: «جانم چيه؟». گفتم: «آقاي علم بيا!» دستم را بردم جلو. دستش را آورد جلو و گفت چيه؟ سكهها را ريختم توي دستش و گفتم: «ما اينجا راننده تاكسي نيستيم! يك پرواز شما است، يك پرواز ديگر، فرقي نميكند كه شما بهمن انعام ميدهيد». برگشت با دستپاچگي گفت: «اين مال من نيست! هديه اعليحضرت است! مال من مال اعليحضرت است!». گفتم: «من كار ندارم مال چه كسي است. ما كه راننده تاكسي نيستيم شما بهما انعام ميدهيد». يك نگاهي كرد و با تندي گفت: «گفتم كه مال كيست!». گفتم: « من هم خدمتتان عرض كردم كه من خلبان نيروي هوايي هستم». سرش را تكان داد و گفت بسيار خوب و رفت. روز بعد باز گفتند تيمسار خاتم كارت دارد. رفتم. آجودانش گفت برو منتظرت است. رفتم داخل ديدم پشت ميزش نشسته. احترام گذاشتم. خيلي عصبي نبود. سلام و عليك گرميكرد و گفت حالت خوب است؟ بعد اضافه كرد تو بهآقاي علم توهين كردي؟ گفتم نه تيمسار. گفت بهاعليحضرت؟ گفتم تيمسار من توهين بهكسي نكردهام. گفت ميدانم راستش را ميگويي بگو چه بوده؟ داستان را برايش گفتم و اضافه كردم كه علم بهمن گفت اين سكهها هدية اعليحضرت است. اين خوب نيست تيمسار. ما خلبان هستيم و از نيروي هوايي حقوق ميگيريم. گفت راجع بهاعليحضرت هيچ چيز ديگري نگفتهاي؟ گفتم نه تيمسار. ايشان گفت مال من مال اعليحضرت است من هم گفتم مال هركس باشد من هديه از شما نميپذيرم، چون راننده تاكسي نيستم. خاتم گفت باز هم فكر كن بهاعليحضرت چيز ديگري نگفتي؟ گفتم نخير من همين را گفتم. اگر شما فكر ميكنيد اين توهين است بگوييد. گفت نه اين توهين نيست. كار خوبي كردي نگرفتي. بعد همانجا آيفون زد بهآجودانش گفت آقاي علم را بگير. من آمدم بيرون اما اين بار ديگر صداي داد و بيداد نشنيدم. برگشتم پايگاه. فرمانده پايگاه كه همان سرلشگر اميرفضلي بود داستان را پرسيد. گفتم. با تعجب و حسرت گفت اِ نگرفتي؟ گفتم نه. خيلي دلش سوخته بود كه من نگرفتهام كه نصفي از آن را بدهم بهخودش. چند روز گذشت ديدم دستور تشويقم آمد. اين دو تا تشويق در پروندة من بود تا اين كه بعد از انقلاب حزباللهيها رفته بودند آنها را درآورده بودند. بهخيال خودشان ميخواستند پروندهسازي كنند. آنها را بهعنوان خوشخدمتي علم كرده بودند كه فلاني دو تا تشويق دارد. كساني كه با من آشنا بودند داستان را بهآنها گفته بودند. بههرحال خودشان هم فهميدند قضيهاز چه قرار است و صدايش را درنياوردند.پرواز با ارتشبد طوفانيان
بهما مأموريت دادند ارتشبد طوفانيان را بهآبادان ببريم. قرار بود شب همانجا باشيم و روز بعد او را برگردانيم. البته بهما نگفتند اين مأموريت براي چيست؟ من هم چيزي نپرسيدم. موقع برگشتن طوفانيان صدايم كرد و گفت: «عروسي دخترم بود كه آمدم آبادان. دامادم يك آباداني است. يك عروسي برايش تهران گرفتيم، يك عروسي در آبادان». بعد دستش را آورد جلو و بهمن گفت دستت را بياور جلو. دستم را بردم جلو. يك مشت سكة پهلوي ريخت توي دستم و گفت اين شاباش سر عروس است. چون شگون دارد يك مشتش را براي تو آوردم. اگر ميخواهي بين بچهها تقسيم كن! نگاهش كردم. دستم را بردم جلو و تمام سكهها را ريختم كف دستش. خيلي تعجب كرد و گفت چيه؟ گفتم: «تيمسار من راننده تاكسي نيستم كه بهمن انعام ميدهيد! من خلبان نيروي هوايي هستم و اين هم يك پرواز است مثل ساير پروازها» و بعد تأكيد كردم كه من شوفر تاكسي نيستم. گفت: «اين حرف چيست كه ميزني؟ من گفتم شگون دارد». گفتم بههرصورت خيلي ممنون من از نيروي هوايي حقوق ميگيرم. چيزي نگفت و با غر غر زير لب رفت. چند تا از خدمة پرواز بهمن اعتراض كردند كه چرا نگرفتي؟ اگر نميخواستي بهما ميدادي! برگشتيم تهران. يك روز بعد صبح اول وقت تلفن كردند كه تيمسار خاتم احضارت كردهاست. و بهقدري عجله دارد كه گفته با هليكوپتر هم بروي. بهگردان هليكوپتر هم سپرده و جا برايم رزور كرده بود. فهميدم كار سريع و فوقالعاده است. بهسرعت رفتم دفتر خاتم. طبقة دوم بود. از در كه وارد شدم آجودانش گفت: «منتظرت است» و با ناراحتي پرسيد چي شده؟ گفتم خبر ندارم. در زدم، رفتم داخل و احترام گذاشتم و ايستادم. اصلاً منتظر من بود. گفت: «فلاني چرا بهطوفانيان توهين كردهاي؟» من هيچ نگفتم. گفت شنيدي چه گفتم؟ توهين كردهاي بهطوفانيان! گفتم من تيمسار توهين كردهام؟ گفت آره زنگ زده گفته توهين كردهاي. گفتم تيمسار اشتباه شده. او بهمن توهين كردهاست. گفت چي؟ گفتم ايشان بهمن توهين كرده است. بعد ماجرا را تعريف كردم. خاتم با تعجب من را نگاه كرد و گفت ديگر چه گفتي؟ گفتم كه گفتهام من خلبان نيروي هوايي هستم و از نيروي هوايي هم حقوق ميگيرم. گفت ديگر چي ؟ گفتم يك بار ديگر گفتم من مگر شوفر تاكسي هستم؟ گفت فكر كن ببين چي گفتي؟ گفتم تيمسار اگر چيز ديگري بود ميگفتم. خاتم همان جلو من آيفون زد بهآجودانش و گفت طوفانيان را بگير. بهمن هم گفت برو. از در آمدم بيرون. سر ميز آجودانش ايستادم. پرسيد چي بود؟ گفتم چيزي نبود يك سوءتفاهم شده بود. از توي اتاق خاتم صداي او را شنيدم كه داشت با طوفانيان دعوا ميكرد. صدايش هنوز در گوشم هست كه سرش داد ميكشيد: «مرديكه تو چكارهيي بهخلبان من انعام ميدهي؟». ديدم هوا خيلي پس است زودي در رفتم و آمدم بيرون. بعد ديدم خاتم گفته بود من را بهخاطر عدم قبول هديه تشويق بكنند!در اسراييل:
هواپيماهاي نيروي هوايي براي تعمير اساسي موتورهايشان بهاسرائيل برده ميشدند. در نتيجه پرواز بهاسرائيل زياد بود. من خودم خوشم نميآمد ونميرفتم. چون همانطور كهاشاره كردم يكي دو بار بهاردوگاه آورگان در اردن رفته و بهشدت تحت تأثير وضعيت رقتآور آنها قرار گرفته بودم. يك بار بهمن مأموريت دادند كه بهاسرائيل بروم. گفتم كار دارم و نميتوانم. گفتند تيمسار ميآيد و نميشود. هركاري كردم نروم نشد. بهناچار قبول كردم. روز قبل از پرواز رفتم يك دانه كيك كشمشي گرفتم. يك ليتر آب هم برداشتم و گذاشتم توي ساكم. پرواز كرديم. وقتي نشستيم خيلي ما را تحويل گرفتند. 24ساعت در آنجا بوديم. ساعت12 رسيديم تا ظهر روز بعد. دعوت كردند بهشام. من كيكي را كه برده بودم خوردم و رفتم سر ميز. گفتند چي ميخوري؟ گفتم هيچي. گفتند بستني و اين و آن و... گفتم هيچي! صبح روز بعد هم باقي ماندة همان كيكي را كه برده بودم خوردم. نزديكهاي ظهر قبل ازپرواز گفتند بياييد ناهار. من باز باقي مانده كيكي را كه برده بودم خوردم. خلاصهآنجا هيچ چيز نخوردم. موقع برگشت يك اسرائيلي ايرانيالاصل گفت در ضمن شما اينجا حتي لب بهآب ما هم نزديد! گفتم روزة عقبافتاده داشتم كه نخوردم. يا حالم خوش نبود و از اين بهانهها. تيمسار نورايي پهلوي ما نشسته بود و شاهد حرفهاي آن اسرائيلي بود. گفت قضيه چه بود كه تو هيچي نخوردي؟ چون بين ما مهندس پرواز مينشست سرم را بردم نزديكتر گفتم تيمسار شما اردوگاه آوارگان فلسطين را ديدهايد؟ گفت نه! گفتم من ديدهام. تيمسار يك نگاهي بهمن كرد و زير لب گفت راست ميگويي باركالله.ديگر پيگيري نكرد و بازگشتيم.در اردن و اردوگاه فلسطينيها
شاه دستور داده بود نزديكهاي عيد هواپيماهاي نيروي هوايي بهاردن و لبنان و اين قبيل كشورها بروند و انواع ميوهها را براي بازار بياورند. ظاهراً سوبسيد هم ميدادند چون خيلي گران نبود.من چند پرواز بهاردن داشتم كه يكي از آنها مصادف بود با درگيري چريكهاي فلسطيني بود با ملك حسين. در هتل كه خوابيده بودم صداي رگبار شنيدم. از پنجره نگاه كردم ديدم درگيري شديدي است. نيروهاي دولتي با تانك و آر.پي.جي ميزدند و چريكها با مسلسل. صبح كه آمديم پايين جنازهها را در خيابان ديديم. فلسطينيها جنازههاي خودشان را جمع ميكردند و اردنيها هم از طرف ديگر جنازههاي خودشان را. يكي از اين جوانان فلسطين روبندهيي داشت كه صورتش را پوشانده بود. او را صدا زدم. 20-30دلار پول داشتم كه بهاو دادم. او لباس پرواز من را كه ديد تعجب كرد. چون لباس پرواز اردنيها هم شبيه ما بود. گفتم انگليسي بلدي؟ گفت بله. گفتم من اردني نيستم. ما ايراني هستيم آمدهايم اينجا سيب ببريم. بهپولي كه داده بودم اشاره كرد و گفت اين را چه كنم؟ گفتم بده بهسازمانت. خوشحال شد و با من دست داد و روبندهاش را باز كرد و چهرهاش را بهمن نشان داد. ميخواست بفهماند كه من را دوست خودش ميداند. هنوز قيافهاش در ذهنم ماندهاست صورتي استخواني و سوخته داشت با سبيلهايي سياه.
بار بعد كه رفتيم بهاردن بهراهنمايمان گفتم ما را بهاردوگاه فلسطينيها ببر. برد و واقعاً رقتانگيز بود. چادرها را همين طور رديف زده بودند. كاميونهاي ارتشي ميآمدند براي نان دادن بهاهالي. نانها آجري بودند و دو سرباز آنها را پرتاب ميكردند براي مردم. زن و بچه و كوچك و بزرگ ميدويدند نانها را ميقاپيدند. بعد كاميون آب ميآمد. وضع فلاكتبار عجيبي داشتند كه روي من، هم بهعنوان يك انسان و هم بهعنوان يك مسلمان، تأثير بسيار زيادي داشت.ياد عماد
يكبار با مرحوم عماد رام رفتيم ظفار. من خودم پرواز ظفار كم ميرفتم. گفتند عماد رام و خاطره پروانه ميخواهند بروند آنجا كنسرت بدهند و برگردند. ما رفتيم فرودگاه آنها را سوار كرديم و رسانديم. بيشتر خلبانهايي كه بهظفار پرواز داشتند سعي ميكردند بهخاطر فوقالعادة خوبي كه ميدادند شب بمانند تا پول بيشتري بگيرند. من بههردليل خوشم نميآمد. يعني اين نوع پولها را نوعي پول حرام ميدانستم. وقتي عماد را رساندم از او برنامهاش را پرسيدم. گفت تا ساعت 6و 7 شب كارمان تمام ميشود و برميگرديم. يك عده گفتند شب بمانيم. يك عده گفتند نه. عماد گفت حالا ببينيم، يا ساعت 6و نيم ميآييم يا شب ميمانيم. من گفتم آقاي عماد شب ماندن ندارد. سر ساعت 6و نيم هواپيما موتورش روشن است. سه چهار دقيقه منتظر ميمانم. اگر نياييد ميروم. گفت يعني ما را جا ميگذاري؟ گفتم نه! من ميروم اگر ميخواهيد بياييد. آنها رفتند كنسرتشان را دادند. بهافسرهاي ديگر گفتند كه من چه گفتهام. بهاو گفته بودند برويد چون او ميرود و معلوم نيست هواپيماي بعدي كي بيايد. من هم سر ساعت موتور را روشن كردم. يك دفعه ديدم از دور چند ماشين دارند چراغ ميزنند. گفتند عماد اينها هستند. دارند ميآيند. عماد با عجله خودش را رساند. وقتي بلند شديم عماد آمد گفت راست راستكي داشتي ما را ميگذاشتي و ميرفتي؟ گفتم من سر ساعت حركت ميكردم. دو سه بار گفت پس ما شانس آورديم. از آن بهبعد هربار كه من را ميديد ميگفت ما را جا نگذاري! ما سر موقع ميآييم. حتي اين اواخر كه مريض بود و ما رفتيم ديدنش همين را گفت. گفتم موقع بازگشت بهايران شما هميشه جا داريد. وقتي هم فوت كرد در مراسم تشييع جنازهاش داستان را بهدخترش گفتم و اضافه كردم كه موقع بازگشت بهايران حتماً يك صندلي را بهاسم او خواهم گرفت و عكسش را روي آن صندلي خواهم گذاشت.
بهزاد معزي ( بخش پنجم)
فرماندهي گردان C130
در سال 1349 من درجة سرگردي داشتم. بهشيراز منتقل و با سمت فرماندهي گردانC130 مشغول بهكار شدم. از همان ابتدا سعي كردم رابطهام با پرسنل دوستانه و برادرانه باشد. يك روز آنها را جمع كردم و گفتم از امروز بهبعد اگر كسي بيايد در دفتر من و بگويد فلان كس در مورد من فلان حرف را زده، يا خبرچيني كند، من بلافاصله دستش را ميگيرم و ميآورم اينجا بههمهتان معرفياش ميكنم. اگر هركس هر حرفي دارد بزند. هرچيزي راجع خود من ميخواهد بگويد. در اتاق من باز است، بيايد بگويد. اگر كسي بخواهد خبرچيني كند ميآورم معرفياش ميكنم. تعداد زيادي از افراد از اين حرف من خوششان آمد. تعداد كمي هم كه ظاهراً كارشان اين بود راضي بهنظر نميرسيدند. بعد روابط بهتدريج عوض شد و روابط بسيار بسيار دوستانه بين درجهداران و افسران برقرار شد. كارها بهنحو احسن انجام ميشد. آموزش سطح بسيار بالايي داشت. اكثر كارهاي آموزشي را خودم ميكردم. هميشه موقع آموزش بهخلبانها ميگفتم هرقدر آموزش بخواهيد اينجا هست. ولي اگر روزي بفهمم كه يك هواپيما بهزمين خورد و علتش خبط خلبان بودهاست از جنازه سوختهتان هم نميگذرم.
يك نمونهاز روابطمان را بگويم.
::برای خواندن بقیه روی ادامه ی مطلب کلیک کنید::
نظر یادتون نره!!!
کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد
ادامه مطلب
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای شادمهر عقیلی با نام تقدیر با 3 کیفیت
















