خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش ششم)

سرهنگ خلبان بهزاد معزی
همكاران خارجي و منافع ملي
من در تمام مدت خدمتم در نيروي هوايي سعي داشتم بهعنوان يك نظامي در برخورد با مسائل منافع ملي خودمان را مقدم برهرچيزي بدانم. براي من مهم اين بود كه شرافت ايراني و مال ايراني حفظ شود. روي همين اصل اگر موردي پيش ميآمد كه ميديدم بهاصل منافع ملي خدشهيي وارد ميكند بلافاصله عكسالعمل نشان ميدادم. بهويژه اگر طرف من يك فرد خارجي بود بيشتر حساسيت داشتم. از سوي ديگر من بهخوبي درك ميكردم در جهاني زندگي ميكنيم كه بايستي بيشترين روابط علمي و تبادلات را با كشورهاي ديگر جهان داشته باشيم. اما اين نياز را نه تنها با منافع ملي در تضاد نميديدم كه دقيقاً برعكس فكر ميكردم و ميكنم كشوري ميتواند بيشترين و بهترين روابط را با ساير كشورها داشته باشد كه منافع ملي خود را اصل بگيرد. ما با اصل گرفتن منافع ملي خودمان قادر هستيم بيشترين دوستان را در كشورهاي ديگر داشته باشيم و انسانيترين روابط را با ساير دولتها و حكومتها برقرار كنيم. گوياترين دليلي كه براي اثبات اين مدعا دارم تجربة شخصي خودم است. من در طول خدمتم با بسياري خارجيان بهترين روابط انساني و عاطفي را داشتم. در عين حال در پهنة كار و آنجا كه پاي منافع ملي بهميان ميآمد اصل را همان ميگرفتم.
خريد هواپيما
در سال1350 من بهاتفاق يك سرهنگ فني بهنام سرهنگ ميرجهانگيري براي بررسي خريد هواپيما از كشورهاي انگليس، فرانسه و هلند انتخاب شديم. مشخصاتي كه بهما دادند اين بود كه يك هواپيماي دو موتورة سبك ميخواهند كه برد چتربازي هم داشته باشد.ابتدا بهفرانسه رفتيم. فرانسويها هواپيمايي كه براي ما در نظر گرفته بودند«NORTH262» بود. اين هواپيما، هواپيماي دو موتورة متوسطي بود. اشكالش اين بود كه فاصلة دمش با در عقب بسيار كم بود. بهكارخانة سازنده گفتيم ما هواپيما را براي استفاده چتربازي ميخواهيم. گفتند همين خيلي خوب است. گفتيم بايد ببينيم براي چتربازي مناسب هست يا نه؟ قرار گذاشتيم روز بعد از توي هواپيما يك چترباز بپرد و ما از نزديك شاهد باشيم. در ضمن يك ژنرال بازنشستة نيروي هواييشان را گذاشته بودند ميهماندار ما كهاز بر دل ما خيلي بالا ميرفت. روز قبلش ژنرال ما را بهرستوران گرانقيمتي دعوت كرد. شب هم دعوت كرد كاباره ليدو كه يكي از كابارههاي گران است. در كاباره ليدو گفت شامپاين ميخوري؟ گفتم چيزي نميخورم. گفت شام. گفتم شام هم نميخواهم. گفت نميشود اينجا آمدهاي بايد يك چيزي بخوري. گفتم پس بگو يك بستني بياورند. گفت كسي اينجا نميآيد بستني بخورد. گفتم پس پاشو برويم. گفت نه تو بستني بخور ما شام ميخوريم. خودم ميدانستم كه برخوردم تند است. اما مخصوصاً اين طور برخورد كردم. زيرا احساس ميكردم آقاي ژنرال ميخواهد ما را بخرد. روز بعد رفتيم فرودگاه. هواپيما را آوردند. يك مربي چترباز آورده بودند كه حين پرواز بپرد تا مثلاً من ببينم. من هم خودم نشستم روي صندلي و پروازكرديم. وقتي بهروي منطقهاي كه تعيين شده بود رسيديم گفتم من خودم بايد ببينم او چه جوري ميپرد؟ از موهاي سفيد شقيقه كسي كه براي پريدن آورده بودند فهميدم طرف كار كشتهاست و جوان و بيتجربهنيست. از در شيرجه رفت زير سكان هواپيما. دور زديم و وقتي نشستيم ژنرال گفت چتربازش را هم ديدي؟ گفتم بله و بلافاصله پرسيدم شما از اين نوع هواپيما در نيروي هوايي خودتان استفادة چتربازي ميكنيد؟ گفت نه! گفتم جاي ديگري اين استفاده را ميكنيد؟ گفت نه! گفتم پس من يك پيشنهاد دارم! برويم مدرسة خلباني دو سه هنرآموز چترباز را بياوريم با اين بپرد تا من ببينم. گفت نميشود. گفتم چرا نميشود؟ اين را كه شما آوردهايد مربي است از يك سوراخ هم ميپرد بيرون. بايد هنرآموز چتربازي بياوريد كه تازه ميخواهد شروع بهپريدن بكند.گفت نه نميشود. گفتم پس من اوكي نميكنم. جواب ما را نميدهد. ميرويم كشورهاي ديگر را هم ميبينيم بعد نتيجه را بهشما اطلاع ميدهيم. ژنرال گفت فقط شما نظر مساعد بده بقيه كارهايش با ما! يك ماه بهخرج ما شما و خانوادهتان ميهمان ما هستيد درجنوب فرانسه در نيس و... گفتم بعد بهشما خبر ميدهم.از آنجا رفتيم بهانگليس. كارخانة سازندة هواپيما كهاسمش الان يادم نيست هواپيمايي بهما نشان داد كه از نظر چتربازي مناسب بود و نيازي بهآزمايش نداشت. گفتم كشور ما كوهستاني است. اين هواپيما بايد قدرت اينرا داشته باشد كه با يك موتورحداقل 11يا 12هزارپا ارتفاع را نگه دارد. چون حساب كوههاي كركس را ميكردم كه در جنوب داشتيم. گفت بله با يك موتور نگه ميدارد. گفتم برويم آزمايش. قرار گذاشتيم براي چك رفتيم. خودم بنزين هواپيما را چك كردم. وزنش هم كه مشخص بود. در آن موقع وزن هواپيما متوسط بود. پرواز كرديم. در ارتفاع 17هزار پا من يك موتور را بستم. هواپيما شروع كرد بهپائين رفتن. آن يكي موتور هواپيما را داديم بهحداكثر قدرت. اما هواپيما ميآمد پائين. تا حدود 10هزار پايي كه رسيد بهاو گفتم وزن ما حداكثر نيست چرا نگه نميدارد؟ دستپاچه شد. گفت چرا نگه ميدارد. گفتم شما بگير نگهدار. دوباره رفتيم 15هزار پايي و دادم دست خودش. گفتم هواپيما را براي ما در 12هزار پايي نگهدار! گفت باشد اما همين كه شروع كرد هواپيما تا 9هزارپايي پائين آمد. بندة خدا شروع كرد بهعرق كردن. هي ميگفت نميدانم چرا اين طوري است؟ در كتاب نوشته! گفتم من با كتاب كار ندارم. تو براي ما نگهدار، من ميپذيرم. بعد كه نشد گفتم متأسفم. اگر در كشور ما اين اتفاق بيفتد خلبان و هواپيما را از دست ميدهيم. در اين قبيل موارد يكي دو تا دانه درشت هم ميفرستند كه آدم را تحت تأثير قرار بدهند. بنابراين معاون كارخانه آمد و چند نفر گردن كلفت ديگر. ضمن دعوت ناهار شروع كردند بهبحث و مهرباني كردن و اين كه شما چيزي نميخواهيد؟ و از اين حرفهاي بازاري براي تطميع. ما هم قبول نكرديم و گفتيم نظرمان رابعد مينويسيم.كشور بعدي هلند بود. دركارخانجات فوكر فرندشيپ هواپيما را بررسي كرديم. وضع در آن براي چترباز مناسب بود. بعد با آن پرواز آزمايشي كرديم. در ارتفاع بالا هم خيلي خوب نگه ميداشت. بررسي كرديم ديديم 80كشور دنيا از اين هواپيما استفاده ميكنند. در حالي كه آن هواپيماهاي انگليسي و فرانسوي را فقط در نيروي هواييشان استفاده ميكردند. هيچكدام از آن استفاده چتربازي نميكردند. جالب اين بود كه هلنديها خيلي هم از بر دل ما بالا نميرفتند كه بخواهند تطميع كنند يا عزت و احترام عوضي بگذارند. يعني رابطه كاملاً رسميبود. فقط بهمن و سرهنگ ميرجهانگيري هركدام يك كيف سامسونت بهعنوان كادو دادند.بعد از بازگشت خاتم ما را خواست و گفت گزارشتان را خواندم خيلي خوب بود دستور دادم همين فرندشيپ را بخرند. بعد ديد يك كيف دست ماست. گفت اينها چيست؟ گفتيم تيمسار اين كيفها را بهما هديه دادهاند. در فرانسه يك مدل كوچك هواپيما دادهاند. ضمناً در فرانسهاين پيشنهاد را هم بهمن كردند كهاگربپذيرم يك ماه خودم و خانوادهام ميهمان آنها در جنوب فرانسه هستيم. خنديد و گفت حالا ميخواهي بروي فرانسه؟ گفتم نه تيمسار من فرانسه كاري ندارم! احترام گذاشتيم و خواستيم برويم كه صدايمان كرد و گفت بچهها كيفهايتان را برداريد مال خودتان است. بعد همان هواپيما هم خريده شد.

بویینگ ۷۰۷ مخصوص شاه بازگردانده شده به ایران توسط بهزاد معزی
پایان

